شهید و شهادت
خانه / اسلایدشو / تخریب چی هایی که وقت نماز شهید شدند(قسمت دوم)
تخریب چی هایی که وقت نماز شهید شدند(قسمت دوم)

تخریب چی هایی که وقت نماز شهید شدند(قسمت دوم)

آفتاب زده بود و ما منتظر بچه ها بودیم.اونها قول داده بودند که برگردند. هنوز نرسیده بودند و ما نگران بودیم که دیدیم تعدادی دارند سرود می خونند و از ارتفاع پایین میان. دیدم این سرود رو که بین بچه های تخریب مرسوم بود میخونند:

ای ولی عصر و امام زمان

ای سبب خلقت کون و مکان

جلو تر که اومدند دیدم بچه های خودمون هستند و چهار طرف یک برانکارد رو گرفتند و دشمن هم مدام با خمپاره می کوبید و اینها با سوت خمپاره برانکارد رو رها می کردند و روی زمین می خوابیدند.

نزدیک اسکله که رسیدند شهید سید عباس میرنوری جلو تر دوید و گفت: برادر جعفر همه سورومور گنده عقب اومدیم فقط یک تلفات داشتیم که اون هم الان میرسه. خودم رو آماده کرده بودم برای خبر شهادت یکی از بچه ها. اما خدمه برانکارد که رسیدند دیدم یکی داخلش وول میخوره و داره ناله میکنه. اون اسماعیل گوهری بود که پاهاش مجروح شده بود و با اعمال شاقه عقب اومده بود.

الحمدلله همه بچه ها سالم بودند و سید عباس میرنوری شروع کرد شوخی کردن. گفتم یک ساعت دیر کردید و باید تنبیه بشید. سید گفت راضیت میکنم. گفتم چه جوری؟ گفت: اینجوری، یک فانسقه عراقی برات آوردم. راضی شدی؟

سید اونقدر شاداب و قبراق بود که انگار نه انگار عملیات سختی رو رفته و برگشته و با خنده گفت: یادته شب چهارشنبه که دعای توسل خوندی و اشک ما رو در آوردی گفتی برادرها بعضی از شماها شهید میشید و ما رو شفاعت کنید حالا کنفت شدی که همه ما سالم عقب اومدیم.

سید راست میگفت: این اولین عملیاتی بود که ما با این تعداد نیرو وارد عملیات میشدیم و شهید نداده بودیم. بچه هایی که عملیات رفته بودند عقب فرستادیم.

درگیری روی شاخ شمیران بالا گرفته بود و دشمن مقاومت میکرد . قبل از ظهر بود که شاخ شمیران سقوط کرد و اسیر زیادی گرفتیم.دشمن توانش رو گذاشته بود که شاخ سورمر رو حفظ کنه اما یکی دو ساعت از ظهر گذشته بود که دشمن شاخ سورمر رو هم رها کرد.

عصر بود که آتش سنگین دشمن شروع شد و هواپیماها هم به کمک اومدند تا شاید دوباره مواضع از دست رفته رو پس بگیرند که موفق نشدند.

روز هفتم فروردین بود که یک تعداد از بچه های تخریب رفتند برای مین گذاری مقابل دشمن. دشمن آتیش سنگینی میریخت و هلکوپترهای دشمن هم مزاحم کار بچه های تخریب بودند. قرار شد ، هوا که تاریک شد بچه ها برای مین گذاری اقدام کنند.

یک تعداد از بچه های تخریب در خط مستقر بودند تا اگر نیاز به وجود اونها شد آماده کار باشند. آتش دشمن یک لحظه قطع نمیشد و اطراف سنگر بچه های تخریب مقدار زیادی مین و مواد منفجره بود که هر لحظه احتمال انفجار میرفت. آتش دشمن یک طرف و نگرانی از انفجار هم از طرف دیگر فرماندهان را نگران کرده بود.

به خاطر این که بچه ها روحیه شون حفظ بشه یک روز در میان نیروها عوض میشدند و از سنگر داخل خط به سنگر عقبه که در یکی از شیارهای ارتفاع تیمورژنان بود میومدند..

روزهای ۸ و ۹ فروردین ۶۷ دشمن اقدام به پاتک کرد و آتش فراوانی هم ریخت اما موفق به پس گرفتن مواضعش نشد و روز دهم فروردین که هوا روشن شد هواپیماهای دشمن هم سرو کله شون پیدا شد و بمباران شدید شیمیایی شروع شد…روزهای قبل هم با گلوله های توپ شیمیایی میزد اما روز دهم با هواپیما اومد.

ما داخل شیارهای ارتفاع تیمور ژنان بودیم که هواپیماها برای بمباران شیمیایی شیرجه میزدند و مقرهای را بمبارون میکردند اما به چادرهای ما بمبی نرسید..بچه ها به شوخی میگفتند مقر ما زیر پونس نقشه است..

صبح روز یازدهم فروردین بود هنوز هوا روشن نشده بود که ما از خط به مقر برگشتیم.نماز صبح رو خوندیم.. معمولا رسم گردان ما بود که بعد از نماز صبح تا طلوع آفتاب بچه ها نمیخوابیدند و مشغول خواندن زیارت عاشورا می شدند. اون روز هم توقع داشتند من زیارت عاشورا رو بخونم که بعلت خستگی رفتم زیر پتو و زود هم خوابم برد. شهید ابوطالب مبینی اون روز صبح زیارت عاشورا رو خوند و حدود ساعت ۸ صبح بود که به زور ما رو برای خوردن صبحانه بیدار کردند و بعد از صبحانه قرار شد یک تعداد از بچه ها به جلو برند تا جایگزین بچه های تخریب در شاخ شمیران شوند.

ساعت ۱۰صبح بود که به سنگر داخل خط رسیدیم..حاج ناصر اسماعیل یزدی مسوول بچه های تخریب مستقر در خط بود. هنوز بچه ها داخل سنگر نرفته بودند که آتش دشمن شروع شد. و ارتفاع بالای سنگر ما رو زیر آتیش گرفت. و با خوردن گلوله ها روی صخره ها سنگ های زیادی پایین میریخت..آتیش که شروع شد حاج ناصر نگران به اینطرف و آنطرف میرفت.

گفتم ناصر تو که آدم جیگر داری هستی چرا دست و پاهات رو گم کردی. اون با خنده گفت: این بی پدر و مادرها اشک ما رو این چند روزه در آوردند. هوا که روشن میشه از زمین و آسمون گلوله میاد. صبر کنید الان سروکله هلکوپترهاشون هم پیدا میشه..

ناصر راست میگفت.. هلکوپترها هم توی آسمون ظاهر شدند و چند تا موشک سمت سنگر ما شلیک کردن. همه بچه ها توی سنگر چپیدند و یک ساعتی گذشت و بچه هایی که باید عقب میرفتند آماده شدند. حدود ۲۰ نفر بودند که باید عقب میرفتند…

چون دشمن آتیش فراوان میریخت و احتمال تلفات بود قرار شد بچه ها دو قسمت بشند و با فاصله عقب برند. من میخواستم با گروه اول عقب برم اما تا وضو بگیرم و ماسک شیمیایی ام رو پیدا کنم طول کشید و گروه اول رفتند سمت دریاچه دربندی خان که با قایق به عقب برگردند.

قبل از عقب رفتن ، صحبت از بمباران شیمیایی منطقه شد و گفتند اگر قبل از ظهر به آنطرف آب رسیدید برید چادرها رو جمع کنید و به مقر بچه های تخریب در شهر بیاره برید و اگر بعد از ظهر  از آب گذشتید مستقیم به مقر بیاره برید

ما تا لب اسکله رسیدیم طول کشید و قایق هم دیر اومد و اذان ظهر رو گفته بودند که به اسکله لشکر رسیدیم. نماز رو خوندیم و حرکت کردیم. ماشین نبود و مجبور بودیم یک مقدار از مسیر رو پیاده بریم. رسیدیم سر دوراهی که یه راه اون به مقر زیر ارتفاع تیمورژنان میرفت. شیخ تاج آبادی گفت استخاره کن. اگر خوب اومد میریم به مقر جلو و اگر بد اومد میریم مقر”بیاره”

من یک تسبیح کوچیکی توی سنگر پیدا کرده بودم و برای خودم هم نبود و با اون استخاره کردم و رفتن به مقر جلو بد اومد و در همین حین هم یک وانت خالی رسید و همه سوار شدیم و به سمت عقب حرکت کردیم. وقتی عقب میرفتیم هواپیماهای دشمن توی آسمون بودند و مدام شیرجه میرفتند و بمبارون میکردند و چند جا ما هم مجبور شدیم از ماشین پایین بریزیم و روی زمین دراز بکشیم. هنوز وارد حلبچه نشده بودیم که یکی از هواپیماها برای بمباران شیرجه رفت و ما توی آسمون مسیر حرکت بمب ها رو به هم نشون میدادیم. بمبها درست میرفت سمت مقر ما توی خط… بمب های دشمن که زمین خورد من گفتم غلط نکنم مقر ما رو بمبارون کرد.

نزدیک عصر بود که به مفرمون در شهر بیاره رسیدیم. نهار خوردیم و من هم خیلی خسته بودم خوابم برد…یک ساعتی به اذان مغرب بود که با صدای پچt> پچ بچه ها بیدار شدم.یکی از بچه ها از جلو اومده بود و خبر بمباران مقر را آورده بود. فقط میگفت همه بچه ها از بین رفتن.

با یکی دو تا از بچه ها و شیخ مسعود تاج آبادی با ماشین گردان رفتیم به مقر زیر ارتفاع تیمور ژنان… ماشین تا بالا نمیرفت و مجبور شدیم بقیه راه رو پیاده بریم.هنوز به شیاری که چادر هامون در آن مستقر بود نرسیده بودیم که یک عده میگفتند جلو نرید منطقه آلوده است و بمب شیمیایی زدند. ما توجهی نکردیم و به محوطه مقر که رسیدیم دیدیم چادر ها روی هم خوابیده اند . بچه های پست امداد گفتند همه را عقب بردند. فکر کنیم بردند معراج شهدای جوانرود.

سوار وانت شدیم و خودمون رو به معراج شهدای جوانرود رسوندیم. دو ساعتی از اذان مغرب گذشته بود. سراغ بچه ها رو گرفتیم. گفتند یک تعداد شهید برای ما آوردند و داخل سردخونه اند. از اونها خواستیم که اجازه بدهند اونها رو شناسایی کنیم.بچه های معراج گفتند امکانش نیست. من زدم زیر گریه و گفتم برادر ما باید اینها رو ببینیم اینها همسنگران ما هستند .مسوولشون دلش به حال ما سوخت و درب کانکس رو باز کرد…کف کانکس پر بود از شهید که همه رو داخل پلاستیک پیچیده بودند. نه زانوهام جون داشت و نه دستم یاری میکرد که پلاستیک روی صورت بچه ها رو کنار بزنم و از طرفی هم مدام مسوول کانکس میگفت برادر یک خورده زودتر.

اولین شهیدی که پلاستیک رو از صورتش کنار زدم شهید سید عباس میرنوری بود. خیلی آروم خوابیده بود دور لب و اطراف گوشهاش یک مقدار کف جمع شده بود. شیخ تاج آبادی بیرون کانکس بود و سوال کرد بچه های ما هستن..گفتم آره اولیش سید عباس بود و بعد ابوطالب و بعد غلامرضا و نوبخت و دیگر بچه ها.

شوخی نبود بدن بی جان یازده تا بچه ها داخل کانکس معراج شهدا بود. صورتهاشون سفید شده بود و آرام خوابیده بودند. مشخصاتشون رو ثبت کردیم و درب کانکس رو بستند.

از معراج بیرون اومدیم و به سمت مقرمون راه افتادیم. من عقب وانت نشستم و تا خود مقر گریه کردم توی راه مدام به این جمله سید عباس فکر میکردم که گفت : عملیات رفتیم و کسی شهید نشد.. به مقر که رسیدیم بچه ها دور ما رو گرفتند .. شب جمعه بود. اعلام کردیم رفقا برای دعای کمیل داخل ساختمون جمع بشند. بچه ها اومدند و من وسط خوندن دعای کمیل خبر شهادت بچه ها رو دادم و غوغایی شد دعا که تموم شد یک خبر دیگر هم به ما رسید و اون خبر شهادت عزیز ترین یارمون شهید غلامرضا زعفری بود. روزهای آغازین سال ۶۷ روزهای سختی برای ما بود.

روز ۱۳ فروردین بود که با تعدادی از بچه ها رفتیم برای جمع کردن چادرهای مقری که توی خط داشتیم . چون روز سیزده بدر و از طرفی هم شب نیمه شعبان بود گفتیم روحیه بچه ها عوض بشه .. مهدی صور اسرافیل شروع کرد سرود خوندن … وگفت برادر ها من هرچی میگم شما بگید. گرفت ، گرفت .. مهدی خوند…فلق دوباره رنگ خون گرفت و همه بچه ها یک صدا میگفتند گرفت، گرفت و میزدند زیر خنده. و بعد هم چون شب نیمه شعبان بود با هم سرود” ای ولی عصر” رو خوندیم … به مقر که رسیدیم چون چادر ها روی زمین خوابیده بود همه با هم چهار طرف چادر را گرفتیم و بلند کردیم و بچه ها پایه های چادر رو مستقر کردند و چادرها سر جای خود قرار گرفت چادرها که سر پا شد ما با منظره ای مواجه شدیم که اشک ها رو سرازیر کرد. دیدیم جانماز ها کنار هم در یک ردیف پهن شده و این حکایت میکرد که دوستان شهید ما برای نماز جماعت ظهر و عصر مهیا شده بودند  و وقت نماز مقر بمباران شده بود.

چادرها رو جمع کردیم و نزدیک غروب بود که به نزدیک مقرمون در  بیاره رسیدیم.. دیدم ماشینها چراغ میزنند که جلو تر نرید . دشمن شیمیایی زده. باز به دلمون بد اومد که اینبار هم مقر ما رو زده. تا جلوی مقر رسیدیم . حاج احمد ماشین رو نگه داشت. من زودتر از همه پایین پریدم و سر بالایی جلو مقر رو بدو بالا رفتم. دیدم چادر تدارکات روی درخت آویزونه و یکی هم به پشت روی زمین افتاده.دلم ریخت و بچه ها رو صدا زدم . دیدم کسی جواب نمیده.. وارد ساختمون شدم همه جا تاریک بود و صدایی از کسی نمیومد .. کف اطاق تعداد زیادی پتو افتاده بود . پتوها رو وارسی کردم. اطاق خالی بود. از ساختمون بیرون اومدم و بچه های دیگه هم رسیدند و همه جا رو وارسی کردیم. یکی از بچه ها صدا زد بچه ها رفتند بالای ارتفاع و کسی اینجا نیست. خاطرمون جمع شد که تلفات زیاد نیست. رفتیم سر وقت چادر تدارکات … شهید رضا استاد به پشت افتاده بود و صورتش خونی بود. اون رو داخل پتو پیچیدیم و به معراج شهدا بردیم.
قرارمون بود که شب نیمه شعبان برای ولادت امام زمان (ع) جشن بگیریم که هواپیماهای دشمن برنامه ما رو به هم زدند. اون روز نزدیک ۵۰ نفر از بچه ها ی تخریب لشگر ۱۰ سیدالشهداء(ع) مصدوم شیمیایی شدند. یه تعداد که حالشون خراب بود و حالت تهوع داشتن با مینی بوس به بهداری فرستادیم و ما هم که حالمون زیاد بد نبود موندیم . نماز مغرب و عشا رو که خوندیم وضعمون به هم ریخت و سرفه های شدید و خارش پوست شروع شد … حالت تهوع و درد چشم هم اضافه شد و مجبور شدیم که به بهداری مراجعه کنیم و ما رو فرستادند پاوه و بعد هم کرمانشاه و در نهایت در بیمارستان امیرکبیر اراک بستری شدیم .

در بمباران دو تا مقر تخریب لشگر ده سیدالشهدا (ع). ۱۴ تا  شهید دادیم و بیش از پنجاه نفر هم مصدوم شیمیایی شدند. و گردان ما در تهران پخش بین دو تا بیمارستان شد. عده ای در بیمارستان لقمان… تعدادی هم در بیمارستان بقیه الله…

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.