شهید و شهادت
خانه / اسلایدشو / تخریب چی هایی که وقت نماز شهید شدند(قسمت اول)
تخریب چی هایی که وقت نماز شهید شدند(قسمت اول)

تخریب چی هایی که وقت نماز شهید شدند(قسمت اول)

نماز مغرب و عشاء رو خوندیم و بچه ها لباس غواصی به تن کردند و با ماشین اومدیم لب اسکله، همه فرماندهان جمع بودند، روی کالک آخرین نکات رو تذکر دادند، احتمال می رفت که هنگام پیاده شدن در ساحل با کمین دشمن درگیر شویم.
عملیات بیت المقدس ۴ در بامداد روز ۶ فروردین ۶۷ با رمز «یا اباعبدالله(ع)» در منطقه  عمومی  دربندیخان  آغاز شد. لشگر ده سیدالشهداء(ع) به همراه چند یگان دیگر در این عملیات شرکت نمودند. منطقه مورد نظر برای عملیات، منطقه ای کوهستانی بود که از شمال به دریاچه دربندیخان و شاخ تیمورژنان، از جنوب به ارتفاعات شاخ خیشک و بمو، از شرق به رودخانه زیمکان و کوه بیزل، و از غرب به سد دربندیخان منتهی می  شد.
مهمترین ارتفاعات و عوارض این منطقه، شاخ سورمر، شاخ شمیران، برددکان، دریاچه دربندیخان و دشت تولبی بود.
تخریب لشگر ده سیدالشهداء(ع) هم مثل سایر واحدهای لشگر در این عملیات شرکت فعال داشت. لشگر ده برای پشتیبانی عملیات والفجر۱۰ به منطقه دزلی رفته بود و بعد دستور رسید که باید در منطقه دربندیخان عملیات کند اواخر اسفند ماه ۶۶  واحدهای پشتیبانی وارد منطقه شدند و بچه های اطلاعات عملیات و تخریب برای شناسایی در اطراف دریاچه سد دربندیخان مستقر شدند و شبها با پوشیدن لباس غواصی از دریاچه دربندیخان عبور میکردند و مواضع دشمن را شناسایی می کردند.

روز ۵ فروردین ماه بود که دستور رسید امشب باید به دشمن حمله کنید. مقرر شده بود که  غواص  های تخریب و اطلاعات از پایین ارتفاع تیمورژنان وارد آب شوند و با نفوذ در ساحل دشمن و گرفتن سرپل سایر گردانها هم وارد منطقه شده و عملیات گسترش پیدا کند. عصر روز پنجم این طرح لغو شد و قرار شد همه غواص ها سوار بر قایق به سمت ساحل دشمن حرکت کنند.
هنوز ظهر نشده بود که با تعدادی از دوستان رفتیم سمت اسکله لشگر۱۰ که حدود چهار کیلومتر با منطقه درگیری فاصله داشت و داخل شیاری که از آتش در امان باشد ایجاد شده بود. کنار اسکله دستم را داخل آب کردم؛ تمام بدنم یخ کرد.گفتم: “خدا کنه امشب ما مجبور نشیم داخل این آب شنا کنیم”. چون آب دریاچه دربندیخان تازه با آب برف هایی که از کوه ها سرازیر شده بود  قدری ارتفاع گرفته بود.
اسکله رو که دیدیم برگشتیم به سنگر بچه ها که زیر ارتفاع تیمورژنان بود. دسته غواص های تخریب۲۰ نفری می شدند که ۵ نفر دیگه هم اضافه شد و ۲۵ نفر شدیم. لباس غواصی های ما مناسب نبود. سایز لباس ها بزرگ بود و برای هیکل های تنومند خوب بود و اکثر بچه های ما نحیف و لاغر بودند. فین های غواصی هم لنگه به لنگه بود. این مسئله ما رو نگران کرده بود.
مقر گردان حضرت زینب(س)نزدیک ما بود. رفتم پیش فرمانده گردانش که برادر خادم بود تا مشکل لباس های غواصی رو حل کنم. اما دیدم وضع اونا از ما بدتره.
گفت: جعفر! قرار شده شما دسته غواص های تخریب رو جلو ببری. بعد از پیاده شدن در ساحل دشمن به ما علامت بدهید و ما حرکت کنیم. از چادر که بیرون اومدم سرو صدای شهید سید مصطفی فتاحی رو شنیدم که داشت با بدن خشک لباس غواصی می پوشید و مقر رو روی سرش گذاشته بود.
نماز مغرب و عشاء رو خوندیم و بچه ها لباس غواصی به تن کردند و با ماشین اومدیم لب اسکله. همه فرماندهان جمع بودند. روی کالک آخرین نکات رو تذکر دادند. احتمال می رفت که هنگام پیاده شدن در ساحل با کمین دشمن درگیر شویم. قرار شد بچه ها نارنجک به تعداد کافی بردارند. معمولا ما تخریبچی ها برای عملیات اسلحه بر نمی داشتیم و فقط سه چهار تا نارنجک به بند حمایل می بستیم اما در این عملیات چون احتمال درگیری زیاد بود و باید تا رسیدن نیروهای گردان ها ساحل دشمن رو تامین می کردیم با خود اسلحه برداشتیم.
روزهای اول ماه شعبان بود و ماه توی آسمون نبود. دو یا سه شب از ولادت امام حسین (ع) می گذشت. شب چهارشنبه قبلش ولادت قمربنی هاشم (ع) بود و ما توی مقرمون در شهر بیاره عراق دعای توسل بر گزار کردیم و از بچه ها خیلی گریه گرفتم. گفتم: چند شب دیگه عملیاته؛ معلوم نیست کدوم یکی از ماها زنده باشیم. خوش به حال اونهایی که آماده شدند برای لقاء خدا و بعد با گریه گفتم: بچه ها هر کدوم شهید شدید ما رو هم از یاد نبرید. شب عملیات با این فضای معنوی پشت سر و مناسبت ولادت امام زمان (ع) که در پیش بود دل به خدا دادیم و سوار قایق ها شدیم. موتور قایق ها که روشن شد یک نگرانی به نگرانی ها اضافه شد و آن هم صدای موتور قایق ها بود که در سکوت شب و در کوهستان موجب هوشیاری دشمن می شد. برای حل این مشکل پتو دور موتورها کشیدند و صدا به اندازه زیادی کم شد. قایق ها حرکت کردند. ما با بچه های اطلاعات عملیات قایق اول بودیم و از اسکله جدا شدیم و داخل یکی از شیارها به سمت دریاچه دربندی خان حرکت کردیم. ابتدای مسیر پیچ و خم داشت و یک مقدار که گذشتیم مسیر بازتر شد و قایق ها زیر ارتفاع شاخ سورمر که مشرف به دریاچه بود رسیدند که قایق ما به علت اینکه پتوی روی موتور خیس و سنگین شده بود و راه خروج دود از اگزوز رو گرفته بود خاموش شد و بقیه قایق ها هم ایستادند. سکاندار قایق تسمه هندل قایق رو کشید تا قایق روشن بشه اما قایق خفه کرده بود و هرباری که سکاندار تسمه رو رها میکرد در آن سکوت صدای “تقش” نگران کننده بود. در همین حین بود که سه چهارتا منور توی آسمون روشن شد و صدای رگبار دوشکا که تیر رسام داخل آب میزد آرامش ما رو به هم ریخت. دو کیلومتر با نقطه شروع درگیری فاصله داشتیم. زیر نور منور به بچه هایی که داخل قایق بودند اشاره کردم که آماده باشید. دیدم آتیش تیربارها طولانی شد و نگران شدم. احتمال دادم که دشمن ما رو دیده باشه و قایق رو هدف قرار بده. بچه ها «وجعلنا…» میخوندند و سکاندار قایق هم آنقدر تسمه هندل رو کشید تا قایق روشن شد و گاز را تا تهش گرفت و با سرعت جلو می رفتیم. منورها خاموش شد و آتش تیربارها هم قطع شد.
بچه ها اشاره کردند که به “راه کار” رسیدیم و قایق با احتیاط پهلو گرفت. جلوی راه کار ما یک تخته سنگ بود که تقریبا جان پناهی هم برای ما بود..بچه ها همه توی ساحل پیاده شدند و اطراف تخته سنگ پناه گرفتند و منتظر شدیم بقیه قایق ها هم برسند.تا قایق ها برسند. با بچه های اطلاعات چرخی در اطراف زدیم و اطراف ساحل رو چک کردیم که مین و موانعی نباشد. فاصله ما با کمین عراق در ساحل دریاچه دربندی خان صد وپنجاه متر بیشتر نبود.از سکوتی که در منطقه حاکم بود خاطر جمع بودیم که دشمن از حضور ما مطلع نشده. اطلاعات ما این بود که کمین های دشمن به استعداد یک گروهان مقابل ماست. و باید با احتیاط و دقت و حداقل تلفات اونها رو خاموش کنیم.غواصان گردان حضرت زینب (س) هم از راه رسیدند و آخرین هماهنگی ها انجام شد. چون میدان مین و موانع خاصی جلوی بچه ها نبود تدبیر این شد که از توان بچه های تخریب برای ادامه ماموریت استفاده شود. اما فرماندهان گردان حضرت زینب اصرار داشتند که بچه های تخریب هم باید به ما کمک کنند.
زیر پای دشمن بگو مگو بالا گرفت و شهید سید عباس میرنوری نزدیک ما بود و میشنید که ما قصد داریم بچه های تخریب رو جلو نفرستیم .من رو کناری کشید و با گریه گفت: برادر جعفر! من کیسه ماسکم رو پر از نارنجک کردم برای اینکه دمار از روزگار بعثی ها در بیارم. حالا شما میخواهید از ما استفاده نکنید.بچه های دیگه هم سید رو همراهی کردند و با توجه به اصرار فرمانده های گردان حضرت زینب سلام الله علیها تصمیم ما عوض شد و از بچه ها قول گرفتم ..به شرطی جلو میرید که کسی شهید نشه! و اگر هم کسی مجروح شد خودتون باید عقب بیارید و صبح زود قبل از اینکه آفتاب بزنه لب اسکله باشید.بچه ها قول دادند و همراه گروهان پیشرو گردان حضرت زینب راهی شدند سمت کمین های دشمن
من هم توی ساحل منتظر بودم تا بقیه نیروها رو هدایت کنم. قرص شب نماهای عمودی بزرگی داشتیم که اونها رو خم می کردیم و محلول داخل اون به جنب و جوش میفتاد و نور افشانی میکرد و قایق ها در تاریکی شب با دیدن این نور به سمت نور می اومدند و نیروها در ساحل پیاده می شدند.
چند لحظه ای از رفتن بچه ها نگذشته بود که دیدم قایقی پهلو گرفت و حاج حادم فرمانده گردان حضرت زینب (س) پیاده شد.گفتم بچه ها رفتند و تا حالا دیگه از کمین ها رد شدند و مسیر رفتن رو نشون دادم و با حاجی سمت ارتفاع شاخ شمیران حرکت کردیم.دشمن با منور تمام منطقه را روشن کرده بود و زیر نور میشد درگیری بچه ها با دشمن رو دید.بچه ها هنوز داخل دشت “تولبی” درگیر بودند.  بقیه بچه های گردان حضرت زینب هم که رسیدند کار سریع تر جلو میرفت و بچه ها به جاده ای که روی ارتفاع شاخ شمیران میرفت مسلط شدند. ما به پشت دشمن رسیده بودیم و درب سنگرهاشون به سمت ما بود و به راحتی منهدم می شد. همه سربازهای دشمن از جاده به سمت ارتفاع فرار میکردند و بچه ها هم اونها رو دنبال می کردند. من برگشتم لب اسکله تا نیرو بیارم و بقیه بچه ها در تعقیب دشمن رفتند سمت شاخ شمیران.
دشمن هنوز گیج بود و آتش دقیق نمی ریخت. اسکله هنوز امن بود و دشمن هم روی اون دید نداشت. نیروهای سایر گردانها هم برای ادامه عملیات در ساحل پیاده شدند.هنوز مجروح و شهیدی عقب نیاورده بودند و ظاهر کار این بود که تلفات بالا نبوده و بچه ها به هدف ها رسیده اند.
هوا داشت روشن میشد که نماز صبح رو خوندیم. لباس غواصی ما رو کلافه کرده بود و مجبور بودیم داخل آب بریم تا لباس خیس بشه که اذیتمون نکنه.هوا که روشن شد لب اسکله شلوغ شد، اسیرهای عراقی رو عقب می آوردند و تک و توکی شهید و مجروح هم منتظر بودند تا قایق ها برسند. بچه های پشتیبانی هم مشغول تخلیه تدارکات و مهمات بودند و ما مدام تذکر میدادیم که برادرها اسکله را تخلیه کنند.آفتاب زده بود که دیدیم یک تعداد قایق قطار شدند و سمت اسکله می ایند. دشمن هم ستون قایق ها رو زیر آتیش گرفته.با بی سیم تماس گرفتیم که گفتند بچه های لشگر ده نیستند . اولین قایق که به ساحل رسید معلوم شد بچه های گردان کمیل لشگر ۲۷ هستند و اسکله شون رو اشتباه اومدند. بچه های لشگر ۲۷ سمت راست ما عملیات میکردند.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.